تبليغاتX
3بچه فیل


















3بچه فیل

روز نوشت های 3بچه فیل

عشق یعنی

شادی برای دیگری

هنگامی که او شاد است

غمخواری دیگری

هنگامی که او غمگین است

با هم بودن در خوشی ها

با هم بودن در ناخوشی ها

عشق سر منشا قدرت است

عشق یعنی

همواره با خود صادق بودن

گفتن٬شنیدن و گرامی داشتن حقیقت

و هرگز تظاهر نکردن

عشق سر منشا واقعیت است

عشق یعنی

تفاهمی چنان کامل که

همچون جزئی از وجود دیگری شدن

و آن دیگری را همانطور که هست پذیرفتن

و سعی در تغییر یکدیگر نداشتن

عشق سر منشا یکی شدن است

عشق یعنی

آزادی برای دنبال کردن خواسته ها

و سهیم شدن تجارب با دیگری

رشد یکی در کنار و همراه

رشد دیگری

عشق سر منشا کامیابی است

عشق یعنی

هیجان برنامه ریزی در کنار یکدیگر

هیجان اجرا در کنار یکدیگر

عشق سر منشا آینده است.

پس عاشق باشید

سلام من سعيدم الان ساعت ۲:۳۲ مي باشد داشتم يه سري جوك مي خوندم يه كيش قشنگ بود گفتم بزارم وب:

 رشتیه بچش زشت در میاد میره تو محل دعوا

نرسيدم همه رو بگم بيان دفعه بعد جبران مي كنم

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت2:34توسط سایه | |

 سلام به بربکس عزیز   وبمون خیلی طنز شد ولی من می خوام متنوع باشه  پس این دفعه یه آپ می کنم در مورد نامه ی فتحعلی شاه به وزیرش؟؟؟!!!! چند هفته  پیش به صرف شام خونه ی دوست گرامیمون آقا آرش دعوت بودیم   که آقا آرش این نامه رو که از سایت سید محمد علی ابطحی پرینت کرده بود برامون خوند  قضیه از این قرار است که این آقایون  قاجار اکثرا" در هیچی نمی دونستن و در حال خوش گزرونی بودن به حدی که فتحعلی شاه ۸۰۰ تا بچه داشته(خدا شانس بده) دیگه معلوم بوده من چیزی نگم بهتر هست 

حالا شرح این نامه را می زارم بخونین :

فتحعلی شاه به سفیر ممالک محروسه در استامبول نامه ای نوشته است که اصل نامه در موزه سلطنتی نگهداری می شود. بامزه است. یکی از دوستانم آن را برایم فرستاده است. نشانه میزان اطلاعات دولتمردان – البته آن روزهای ایران – از اوضاع و احوال جهان است:

بروبکس  که میخوان ببیند اینجا کلیک کنند


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت23:32توسط بچه فیل مدیر(سعید) | |

زمین به لرزه در می آید . صدایی مهیب به گوش می رسد . لحظه ای در فکر فرو می روم...این علائم نشانه ی چه هستند؟ یافتم...یافتم این ستاره ی بخت من است ..اتوبوس! آن چه هزاران سال  در انتظارش زیستم. می دوم تا بلکه بتوانم خود را به آن برسانم. به ایستگام می رسم..اما...اما..افسوس راننده ی... از فرط شلوغی اتوبوس حاضر نمی شود آن را نگه دارد تا بلکه بنده خدایی بتواند به آرزوی دیرینه اش برسد.  با حسرت به گذرش می نگرم بغز گلویم را فرا گرفته. تا اتوبوس بعدی موهایم سپید خواهد شد..مانند برف .. بالاخره چاره چیست؟ پس از گذشتن قرون و اعصار از دور دست ها می  توانم رنگ هایی تار و در هم ببینم که یحتمل نشانگر اتوبوسی دیگر است. درست است. از دور می بینم که از شدت شلوغی و سنگینی اتوبوس با سرعت لاک پشت بر ساعت حر کت می کند. سرانجام انتظار دیرینه ام پایان می پذیرد. اینک گویی در یک رویا هستم.  اتوبوس جلوی پای من ایستاده...بعد از هزاران سال انتظار.....اما کسی قصد پیاده شدن ندارد.  آنانی که در ایستگاه بودند هم به زور خود را در اتوبوس چپاندند.  آیا جایی برای من حقیر هست؟ آهی کشیدم بر خدا توکل کردم و سعی کردم بالا روم. به محض آنکه دومین پایم را در اتوبوس نهادم در ها بسته شدند.. درحالی که مغز و بدنم در میان در اتوبوس باقی مانده بود با اضرائیل روبرو شدم دستم را گرفت و منو بالا کشید اما بدبختانه مرا به دنیای مردگان نبرد . حالا بهتر شده بود... هیچ کس وضع من را در آن حال درک نمی کرد. هوا به شدت گرم بود . می خواستم همین نیمچه لباسی را که بر تن داشتم پاره کنم...اما نمی توانستم. از میان جمعیت فریاد های "خانم برو جلو تر" و "ننه لهم کردی" را به خوبی می شنیدم. قطره های عرق بودند که پایین رفتنشان را از کمرک حس می کردم. این انسان های ... زورشان به من رسیده بود. من به اندازه کافی وضعم خراب بود اکنون نیز آنان برای باز شدن جای خود به من فشار می آوردند. این انصاف نیست! می خواستم بغز گلویم را بشکنم و فریاد بزنم و گریه کنم اما این را هم می دانستم که دردی را دوا نمی کند علاوه بر آن همه نیز به من چپ چپ نگاه می کنند. دعا می کردم از ته قلب تا خدا مرا زود تر به مقصد برساند. در اتوبوس باز شد عده ای پیاده شدند حالا می توانستم کمی بالاتر روم. به محض اینکه خواستم بالا بروم پیرزنی در مدح کوله پوشتی من گفت"اوی دختره این بساطتو جمع کون تو اتوبوس بساط مساط نداریما"  سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. بی صدا بالاتر رفتم تا به سختی کنار پنجره رسیدم این خود غنیمت بود. فرصتی داشتم تا در آغوش باد قرار بگیرم و عرقم را پاک کنم . ایستگاه بعدی مقصد من بود برای لحظه ی خروج لحظه شماری می کردم. اتوبوس سرانجام ایستاد و در ها را باز کرد جمله ی همیشگی "ببخشید خانوم پیاده میشم" رو بر زبان می آوردم و جلو می رفتم. از شدت فشاری که از پشت به من می آمد به جای آنکه قدم بر زمین گذارم، با دست و سر بر زمین آمدم. بله افتاده بودم..نه...مرا انداخته بودند. ایستادم تصادفا به شیشه ی مغازه ی عینک فروشی جلوی ایستگاه نگاه کردم و چهره ام را دیدم....سرخ مانند لبو!

برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت16:30توسط ملیکا | |

یکمی هم طنز ولی سیاسی

چند کلوم هم از  نو آوری(دیگه سال نو آوری هست)

در سال نوآوري اين بار زامياد با پرايد پيوند زده شد و يه مولود جديد وارد بازار شد.

بله خودشه

رحيمي: خودمونيم‌ ها، خوب جلو پنجره همون زامياد رو عوض کردي، گفتي نوآوري ها!
اینم از پراید ونت!!!!؟؟؟؟
 
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت15:9توسط بچه فیل مدیر(سعید) | |

 

سلام بچه ها امشب از هر وقتي ناراحتترم

يك وب نويس عاشق جوان فوت كرد

 روحش شاد اين هم سايتش:

http://bichare-ashegh.blogfa.com/

سلام چطوریا؟؟؟ خو بین یا بهترین؟؟ از این به بعد بخش تصاویر ماله منهحالا یه سری عکس از یه سری هندونه و تخم مرغ و.. هنر کار با میوه می زارم(ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت23:10توسط بچه فیل مدیر(سعید) | |

یک مطلب فوق زیبا (از نظر خودم) هست که در پایین می خونین. ازتون می خوام که جوابشو حتما توی نظرا بنویسید.

با خواندن هر یک از کلمه های زیر اولین کلمه ای به ذهنتون می رسه رو بنویسین (البته خجالت هم نکشین اگر قراره خجالت بکشین اسمتون رو توی نظرات ننویسین):

1-  DVD player

2- جنسیت

3- بادبادک

4- زودرس

5- ایرانسل

6- گدا

7- کشور

8- فوتبال

9- من (این من نیستما!!)

10- اینترنت

11- دختر

12- پسر

13- اطلس کامل جغرافیایی

14- نفرت

15- عشق

یک چیزی که باید توجه کنید بهش اینه که:

زودرس: صفت انسان هایی است که عقلشان بالا تر از سنشان است.

البته اگر نمی خواین در این مورد نظر بدین در مورد چیزای دیگه مثلا: "من خوبم تو چطوری؟" یا "من آپم" نظر بدین فقط نظر بدین... البته اول بخونین

مرسی خیلی زیاد.

برای آقایان:

برای خانم ها:

؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت8:59توسط ملیکا | |

سلام چطورین تو آپ "خاطره ی ترافیکی " یه ۱ گزاشتم چون ۲ هم داره

این آپ همش عکس است از ترافیک و رامسر عکسارو تو ادامه مطلب می زارم

ادامه مطلب رو بزنید پر عکس زیباست


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت0:32توسط بچه فیل مدیر(سعید) | |

دوش٬از بازار٬سوی خانه آمد شوی ما

گفت٬هیهات از گرانی٬ای خدا٬در کوی ما!

بس که گشتم در پی یک جنس ارزان هر کجا

درد بگرفته ست هم پا٬هم سر زانوی ما!

کاش می خواندیم وردی٬میشد ارزان هر چه هست

کاشکی در آن اثر می کرد این جادوی ما!

کاشکی من یک نشانی داشتم از کوی دوست

زانکه او گفته ست: ارزانی بود در کوی ما!

((هم گرانی٬هم تورم٬هر دو هست از شایعات!

هر که خواهد گوجه ی ارزان٬بیاید سوی ما!))

کاش می دانست همچون گوجه های کوی او

سرخ می باشد ز سیلی٬صورت ما٬روی ما!

کاش می دانست از بی گوشتی سبزی خوریم!

قاطر مشتی رجب هم٬بهترین الگوی ما!

معده ی ما همچو او گردیده چندین قسمتی!

روی هم تغییر کرده شکل و خلق و خوی ما!

ترسم از شبها که بالاتر رود روز دگر

این تورم هم شده با نرخ خود٬لولوی ما!

تا که اسمش بر زبان آید بدون اختیار

سیخ می گردد به روی این تن ما٬موی ما!

کاش می شد کله ی دیو گرانی را برید!

ماست هم گر چه نمی برد سر چاقوی ما!  

+نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت9:55توسط سایه | |

گاه ناشتایی٬رستم دستان٬آن یل سیستان به سر سفره بنشست.

تهمینه یگانه بانوی آن پهلوان در حالیکه چایی قند پهلو برای رستم میریخت٬

تابی به گیسوان خود داد و با ناز و عشوه روی به رستم کرده و گفت: ای

رستم دستان! از بهر تابستان چه اندیشه ای در سر داری و مرا چه جور

سور پرایز خواهی کرد؟

رستم که هنوز گرد خواب از چشمان نسترده بود و گیج و میج می زد٬

دهان دره ای کرد شایسته ی پهلوانی و گفت:مربا بده بابا!

ادامه مطلب راکلیک کنید :(شامل)

۱-پی شنوشت تولدی از طرف بچه مدیر فیل

۲-ادامه رستم نامه توصط سایه بچه فیل


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت1:49توسط سایه | |