تبليغاتX
3بچه فیل


















3بچه فیل

روز نوشت های 3بچه فیل

همان طوری که خیلی هاتون از قدیمیان شنیده اید می دونید که در گذشته زنان بدون خواست مستقیم و انتخاب خاصی و البته در سنین پایین به ازدواج مردی در میومدند که مورد اعتماد پدرشون بود،که معمولا خیلی هم از خودشون بزرگ تر بوده. زنان قدیم با وجود این که آزادی در انتخاب نداشتند، زندگی خیلی خوبی با همسرشون داشتند. اونا اخلاق شوهرشون رو خوب می شناختن و روانشناس خوبی بودند بنابراین به راحتی افسار شوهرشون رو به دست می گرفتند.

بنابراین در گذشته با این که زنان بعد از ازدواج عاشق همسر خود می شدند زندگی موفقی داشتند.

امروز....

امروزه خدا باید به تمامی ما پسران و دختران رحم کند.  امروزه دنیا کاملا زیر و رو شده است. این روز ها من به شخصه شاهد عشق هایی از تهران به اصفهان هستم!!!

ممکنه اول مثل همه این طور فکر کنید:

"عشق حد و مرز نمی شناسه و کیلومتر ها فاصله ای که بین من و عشقم وجود داره نمی تونه مانع علاقه من بشه!"

اما این تفکر کاملا پوچه.

معمولا کسانی که به صورت اینترنتی در محیط چت با هم آشنا می شن این فکر به سرشون می یاد. وقتی که شما دارید با کسی چت می کنید که به نظر خودتون عشق واقعیتونه، فکر می کنید که اونی که اون طرف خط نشسته و داره با شما چت می کنه یه فرشته است که خیلی هم قشنگه  و کلی هم پول داره!!! که معمولا فقط با همین انگیزه باهاش چت می کنید. (البته به خودتون نگیرید من کلی می گم منظورم به شما نیست!) اگر به هر دلیلی اتفاقی یا به خواست خودتون اون نفر رو ببینید و کمی زشت تر یا بداخلاق تر یا کم سرمایه تر از اونی باشه که شما فکر می کردید، به شدت توی ذوقتون می خورید و افسرده می شید. حتما مثل خیلی ها با خودتون عهد می بندید که دیگه با اون آدمه حرف نزنید و یا حتی دیگه عاشق هیچ کسی نشید...غافل از اینکه تنها با گذشت چند روز یا فوقش چند روز نظرتون به راحتی عوض می شه!!!

امروزه هیچ معنی درستی برای عشق وجود نداره. اصلا یکی از شما می تونه یک معنی برای عشق بگه؟ نه!

عشق انواع مختلفی داره...مثل عشق های خیابانی...عشق های تفریحی!... عشق های اینترنتی (که احتمالا شباهت زیادی به نوع قبلی داره) ... عشق های فامیلی (بدترین نوع)و ...

من کاری ندارم که عشق شما از کدوم نوعه اصلا شاید عاشق نیستید (خوش به حالتون کلاهتون رو بندازید هوا) من فقط اینا رو می گم تا شما آگاهی داشته باشید (که دارید به احتمال زیاد من برای اونایی می گم که نمی دونن که احتمالا تعدادشون هم کمه ولی مهم نیست!)

من راجع به پسرا چیزی نمی دونم اما می خوام چیزایی که از برخی دوستان شنیدم رو براتون بازگو کنم:

اونا وقتی که با من توی خیابون راه می رن هر کسی که کوچکترین نگاهی بهشون می کنه به آسمون پرواز می کنن. با خودشون می گن به من نگاه کرد حتما از من خوشش اومده!!! بعد حاضرن هر کاری بکنن تا فلان پسری که به نظرشون خیلی خوشگله باهاشون حرف بزنه. اما وقتی باهاش حرف می زنن می بینن که همچنین موجود خاصی هم نیست!

امروز زنان و مردان قبل از ازدواج عاشق هم می شن ولی بعدش به سختی با هم سر می کنن و محبت و از خودگذشتگی بینشون وجود نداره! (البته نه همه)

از خودتون بپرسین هدف من از عاشق شدن چیه؟ بعدش قراره به کجا برسم؟ یا این که معنی زندگی چیه؟ من چه برداشتی از زندگی دارم؟!

شاید چیزایی که خوندید یک مشت مضخرف باشه اما در آینده نزدیک یا دور بهش می رسید.

با تشکر

ملکه کوچولو

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت15:11توسط ملیکا | |

زمین به لرزه در می آید . صدایی مهیب به گوش می رسد . لحظه ای در فکر فرو می روم...این علائم نشانه ی چه هستند؟ یافتم...یافتم این ستاره ی بخت من است ..اتوبوس! آن چه هزاران سال  در انتظارش زیستم. می دوم تا بلکه بتوانم خود را به آن برسانم. به ایستگام می رسم..اما...اما..افسوس راننده ی... از فرط شلوغی اتوبوس حاضر نمی شود آن را نگه دارد تا بلکه بنده خدایی بتواند به آرزوی دیرینه اش برسد.  با حسرت به گذرش می نگرم بغز گلویم را فرا گرفته. تا اتوبوس بعدی موهایم سپید خواهد شد..مانند برف .. بالاخره چاره چیست؟ پس از گذشتن قرون و اعصار از دور دست ها می  توانم رنگ هایی تار و در هم ببینم که یحتمل نشانگر اتوبوسی دیگر است. درست است. از دور می بینم که از شدت شلوغی و سنگینی اتوبوس با سرعت لاک پشت بر ساعت حر کت می کند. سرانجام انتظار دیرینه ام پایان می پذیرد. اینک گویی در یک رویا هستم.  اتوبوس جلوی پای من ایستاده...بعد از هزاران سال انتظار.....اما کسی قصد پیاده شدن ندارد.  آنانی که در ایستگاه بودند هم به زور خود را در اتوبوس چپاندند.  آیا جایی برای من حقیر هست؟ آهی کشیدم بر خدا توکل کردم و سعی کردم بالا روم. به محض آنکه دومین پایم را در اتوبوس نهادم در ها بسته شدند.. درحالی که مغز و بدنم در میان در اتوبوس باقی مانده بود با اضرائیل روبرو شدم دستم را گرفت و منو بالا کشید اما بدبختانه مرا به دنیای مردگان نبرد . حالا بهتر شده بود... هیچ کس وضع من را در آن حال درک نمی کرد. هوا به شدت گرم بود . می خواستم همین نیمچه لباسی را که بر تن داشتم پاره کنم...اما نمی توانستم. از میان جمعیت فریاد های "خانم برو جلو تر" و "ننه لهم کردی" را به خوبی می شنیدم. قطره های عرق بودند که پایین رفتنشان را از کمرک حس می کردم. این انسان های ... زورشان به من رسیده بود. من به اندازه کافی وضعم خراب بود اکنون نیز آنان برای باز شدن جای خود به من فشار می آوردند. این انصاف نیست! می خواستم بغز گلویم را بشکنم و فریاد بزنم و گریه کنم اما این را هم می دانستم که دردی را دوا نمی کند علاوه بر آن همه نیز به من چپ چپ نگاه می کنند. دعا می کردم از ته قلب تا خدا مرا زود تر به مقصد برساند. در اتوبوس باز شد عده ای پیاده شدند حالا می توانستم کمی بالاتر روم. به محض اینکه خواستم بالا بروم پیرزنی در مدح کوله پوشتی من گفت"اوی دختره این بساطتو جمع کون تو اتوبوس بساط مساط نداریما"  سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. بی صدا بالاتر رفتم تا به سختی کنار پنجره رسیدم این خود غنیمت بود. فرصتی داشتم تا در آغوش باد قرار بگیرم و عرقم را پاک کنم . ایستگاه بعدی مقصد من بود برای لحظه ی خروج لحظه شماری می کردم. اتوبوس سرانجام ایستاد و در ها را باز کرد جمله ی همیشگی "ببخشید خانوم پیاده میشم" رو بر زبان می آوردم و جلو می رفتم. از شدت فشاری که از پشت به من می آمد به جای آنکه قدم بر زمین گذارم، با دست و سر بر زمین آمدم. بله افتاده بودم..نه...مرا انداخته بودند. ایستادم تصادفا به شیشه ی مغازه ی عینک فروشی جلوی ایستگاه نگاه کردم و چهره ام را دیدم....سرخ مانند لبو!

برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت16:30توسط ملیکا | |

یک مطلب فوق زیبا (از نظر خودم) هست که در پایین می خونین. ازتون می خوام که جوابشو حتما توی نظرا بنویسید.

با خواندن هر یک از کلمه های زیر اولین کلمه ای به ذهنتون می رسه رو بنویسین (البته خجالت هم نکشین اگر قراره خجالت بکشین اسمتون رو توی نظرات ننویسین):

1-  DVD player

2- جنسیت

3- بادبادک

4- زودرس

5- ایرانسل

6- گدا

7- کشور

8- فوتبال

9- من (این من نیستما!!)

10- اینترنت

11- دختر

12- پسر

13- اطلس کامل جغرافیایی

14- نفرت

15- عشق

یک چیزی که باید توجه کنید بهش اینه که:

زودرس: صفت انسان هایی است که عقلشان بالا تر از سنشان است.

البته اگر نمی خواین در این مورد نظر بدین در مورد چیزای دیگه مثلا: "من خوبم تو چطوری؟" یا "من آپم" نظر بدین فقط نظر بدین... البته اول بخونین

مرسی خیلی زیاد.

برای آقایان:

برای خانم ها:

؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت8:59توسط ملیکا | |

سلام به همگی

 جدیدا اسم دو نویسنده به زیر اسم سعید اضافه شده که یکیش ملیکاست. پس اسم من ملیکاست. گفته شده که من باید در این مطلب خودمو معرفی کنم. خوب من واقعا بچه ی خوبی هستم!!!!! خیلی کوچولو ام! و قراره به نویسنده ی اصلی کمک کنم. امیدوارم از خوندن چیزایی که می نویسم لذت ببرید البته سعی کنین اگر لذت هم نبردید نظر زیاد بدین!!! من پیش از اینکه اینجا بیام توی وبلاگ شخصیم فعالیت داشتم که هنوزم دارم. (اسمشو نمیگم تبلیغ نشه!) آها ارادت شدیدی به اصفهان دارم ( اما واسه اینکه ناراحت نشین همه جای ایران سرای من است) من سعی می کنم طنز بنویسم و گاهی اوقات فرهنگ تشریح می کنم که خودتون می بینید در آینده. خوب دیگه بیشتر از این نمی گم تا نوشته های بعدیم کلیشه ای نباشن. در آخر از شما و از سعید (من  از جان و آقا و اینا استفاده نمی کنم) خیلی تشکر می کنم.  بازم میام. خداحافظ!

پی۱(توسط مدیر ): من همینجا به ملیکا و سایه تبریک می گم و سایت منو سایت  ملیکا نداره ای سایت  ملیکا: http://thequeen.blogfa.com/

يچي ديگه من (سعيد) بگم و برم ابن وبلاگ هفته نامه مي شود اگر نظر ندهيد  اگر داديد هم هر ۲ روز يك بار مي آپيم

+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت8:27توسط ملیکا | |